يكشنبه ۲۲ تير ۱۳۹۹
Sunday 12 July 2020
ايران امروز

ایرج سروآزاد

شعله‌ای در باد

تاریک است جهان / سایه‌اش در تاریکی قدم می‌زند / گام‌هایش / گاهی گلِ سرخ‌اند / گاه شعله‌ای کبود / که در باد زبانه می‌کشد / و به خاکسترِ خود باز می‌گردد / در تاریکی / قدم می‌زند / سایه‌ای برجامانده / از جنازه‌ای که دیروز / غریبانه / کنارِ درخت‌هایِ سوخته / به خاکش سپرده‌اند

اِدویج دانتیکا‏ / ترجمه: جمشید شیرانی

بازآمده‏

دکتر بِرتو با یک گوشی جدید آمده بود تا قلب ویکتوریا را معاینه کند. امّا خبر تکان دهنده مرگ او را شنید. وی پس از معاینه‌ی ‏رافائل، قلوی زنده مانده، به همراه سینیور پیكو در سالن نشست در حالی كه خانم والنسیا فرزند شیرخواره خود را برای خواب ‏نیمروز به طبقه بالا برده بود.

جمشید فاروقی

انقلاب و کیک توت فرنگی

فصل سی و چهارم (پایانی): طبیعت بی‌جان

تلفن زنگ زده بود. دو ساعتی از رفتن آیدا و ساندرا می‌گذشت. دو ساعتی که گذشت آن را کامران متوجه نشده بود. هنوز لحظه‌ برای او بوی وانیل و طعم لبخند ساندرا را می‌داد. تصویر چهره‌ی خندانِ نوه‌اش هنوز در فضای خانه حضورِ پر رنگی داشت. به هر گوشه‌ای از خانه که نگاه می‌کرد، چهره‌ی ساندرا را می‌دید.

عرفان نظر ﺁهاری

خاورمیانه منم

خاورمیانه / اسم زنی‌ست که منم / زنی که لباس‌هایش را / در تشت خون می‌شوید / و ظرف‌هایش را / در اشک خود خیس می‌کند / زنی که صبح به صبح / چای گل سرخ دم می‌کند /...

جمشید فاروقی

انقلاب و کیک توت فرنگی

فصل سی و سوم: پیکاسو

سکوت فضای آشپزخانه را به تصرف خود درآورده بود. کامران و آیدا هر دو غرق در افکار خود بودند. کامران به یکباره به خود آمد، بلند شد و فنجان قهوه‌اش را در ظرفشویی گذاشت، لبخندی زد و به آیدا گفت: «ببین چه میزبان بدی شده‌ام!» آنگاه به طرف ساندرا رفت، دستی بر سر ساندرا کشید و پرسید: «چیزی می‌نوشی؟ مثلا شیرکاکائو یا آب سیب؟»

ایرج سروآزاد

خرقه در باد...‏

کی می‌خواهی بیدار شوی ایلیا؟ / خرقه‌ات را به باد بیاویز که جهان از هر معجزه‌ای خالی ست / خاربوته از پیشانی بردار / رخساره به خون مسپار که دیگر / باران نخواهد بارید / این را درخت‌هایِ خشکِ سرزمین نیز دریافته‌اند / زمان گذشت ایلیا / دنیا به آخر رسید می‌فهمی؟ /...

جمشید فاروقی

انقلاب و کیک توت فرنگی

فصل سی و دوم: جهان الگوریتم‌ها

صدای زنگ در آمد. کامران مشغول آشپزی بود. برنج را خیسانده بود و در پلوپز ریخته بود و گوشتِ چرخ کرده را با پیاز و نمک و فلفل ورز داده بود و روی سینی فر اجاق گاز پهن کرده بود. با صدای بلند به خود گفت: «فقط کافی است که سی، چهل دقیقه قبل از خوردن، پلوپز و فر را روشن کنم.»

‏جلال سرفراز

با شاعرانِ رفته

تنها مثل سنگ / تنها مثل خدا / و تنها مثل ‏کبوتری نابینا ‏/ جهان به شکل کودکی من نیست / و باد برده است دوستان ‏جوانم را / و عصر آفتابی من را جنازۀ پیری پر می‌کند / که سالهاست ‏/ سالهاست به جست و جوی پارۀ بربادرفته است / نه! ‏/ مرگ را به خانۀ دیوانه راه نیست

جمشید فاروقی

انقلاب و کیک توت فرنگی

فصل سی و یکم: عتیقه

کامران از دریچه‌ی شیشه‌ای نگاهی به درون فرِ اجاق انداخت. رنگِ طلایی مایل به قهوه‌ای کیک نویدبخش موفقیت‌آمیز بودن زحمات او بود. جادوی آشپزی نتیجه داده بود. او توانسته بود، اسبِ سرکش زمان را مجددا رام کند و افسار آن را به دست گیرد. اما او می‌بایست از پختن خمیر وسط کیک نیز مطمئن می‌شد.

گفت‌وگوی ‏جلال سرفراز با میترا زاهدی

‏از پیانو تا صحنه

«دنبال آن لحظۀ ناب، که همۀ اِلِمان‌های تئاتر به هم وصل می‌شوند، و زمان از حرکت باز می‌ماند. شاید همان لحظۀ ‏تمرکزی که فروغ فرخ‌زاد از آن حرف می‌زد. نزدیک شدن به ‏آن جوهر. ماه‌ها تمرین و زحمت، فقط برای تجربۀ مشترک ‏آن "آن"ِ تکرار ناشدنی. تامل در آینه‌ای که هم خودت، و ‏هم تماشاگر را دربر می‌گیرد. لحظه‌ای که آدمی به ناگهان ‏در خود می‌نگرد، و انگار انسان را با همۀ تاریخش یکجا می‌بیند.»

جمشید فاروقی

انقلاب و کیک توت فرنگی

فصل سی‌ام: كتاب مقدس

هیجان کودکانه‌ای وجود کامران را در بر گرفته بود. جادوی ناشی از پرداختن به یک کار جدید، و در عین حال به یک کار بیهوده و بی‌معنا باید لحظه‌های او را از معنا تهی می‌کرد. سودابه یک بار گفته بود: «یعنی به نظر تو، همه کارهایی که من می‌کنم، بیهوده و بی‌معنی است؟»

ایرج سروآزاد

این بادهایِ کور

اینجا هنوز / هرکس سودایِ خود به سر دارد / آنان که می‌روند / بی‌آنکه آمده باشند / و مرگ را / برایِ همسایه / چون زیوری رنگین ‏/ می‌آرایند / و دریغا / افق‌هایِ دوردستی / که به آنان اندیشیده بودی /...

جواد پارسای

آسمان چشم‌هایم ابری‌ست

لحاف برف از روی چمن برخاست / آسمان، پیراهن فیروزه‌ای پوشید / سبزه و گل، فرشِ رنگارنگ گستردند / نم نم باران، پلِ رنگین کمان زد / پرستوها به خانه بازگشتند. / ولی، آسمان چشم‌های من هنوز ابری‌ست، / آفتابش زرد کمرنگ است. / اگرچه درنهاانگاهِ گذشته، / هزاران نقش از زیباترین رخساره‌ها / اندوخته دارم.

جمشید فاروقی

انقلاب و کیک توت فرنگی

فصل بیست و نهم: صداقت

کامران ماشین خود را پارک کرد. مدت‌ها بود که از رانندگی کردن لذتی نمی‌برد. این اواخر کمتر پیش می‌آمد که او از چیزی لذت ببرد. رانندگی برای او تبدیل به یک کار شاق و طاقت‌فرسا شده بود. اگر قرار بر خرید و حمل بار نمی‌بود، شاید هیچگاه سوار ماشین خود نمی‌شد.

آرشيو فرهنگ
Iran Emrooz
(iranian political online magazine)
iran emrooz©1998-2020
e-mail:
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايت‌ها و نشريات نيز ارسال می‌گردند معذور است.
استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.